ما رفتیم
سالم و موفق باشین
برمیگردم
راستش نمیدونم چی باید بنویسم
شایدم فقط واسه این دارم مینویسم که
فراموش نشم
دارم به این فکر میکنم که چه سال گندیه راستیتش من اصلا این زندگی و دوست ندارم زندگیم اصلا
هیجان
نداره کارام یکنواخت شده ادمای دوروبرمم هم خودشون هم کاراشون یکنواخته دارم
یواش یواش مجبوری تحملشون میکنم
یکی نمیاد
حرفش،کاراش،خودش هیجان بده به زندگیم
نمیدونی زندگی کردن میون یه جماعتی که تو ذهنت مردن چقدر میتونه سخت باشه.وای که سرم داره از
چراهاو چراهاو چراها
میترکه حس میکنم اگه کلم بشکنه بجای خون چرا بریزه بیرون مدت زیادی که حس خوبی ندارم چرا واقعا کسی پیدا نمیشه که به چراهام گوش بده چرا؟
فقط و فقط گوش
نه این که بخواد دانایشو صدقشو مهرشو یا.... به رخم بکشه یا رو عقلم و احساسم شک کنه.
نه این که دوستام به فکرم نباشنا نه ولی منو جوری میخوان که خودشون میخوان یا جوری به فکرمن هستن که میخوان یکی به فکرشون باشه.
خدارو شکر فرارم نزدیک یه فرار بزرگ
اول میخوام ازتون تشکر کنم بخاطر نظرات دل گرم کنندتون
حالا میخواین بدونین تولد بالاخره چی شد یا نه
وای که چه غافلگیریی بود یهو ریختیم تو خونشون بیچاره با شلوارک و موهای پریشون نشسته بود داشت فیلم میدید فقط شانس آوردیم سکته نکرد جای شما خالی جمع خیلی خوبی بود خیلی ام خوش گذشت.
دیروز بودم حلال احمر واسه اجرای موسیقی،کنسرت داشتیم اونجام جاتون خالی بود برنامه ها عالی بود
واسه اختتامیه از آقای شکارچی دعوت کرده بودن وای که چه کمانچه ای زد
خلاصه تا بقیه جاهایی که رفتم و جاتون خالی بود نگفتم و دلتونو بیشتر از این آب نکردم
بهتره خدا حافظی کنم
سلام
آره تعجب نکنین خودمم
همون که فقط واسه خوندن پستاش سر و دست میشکونین!!!!!!!
نوشابه باز کردن دیگه بسه
خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم آخه چیزی واسه نوشتن نداشتم.
زندگیه یک نواخت،مشکلات همیشگی و ...........
ولی اینبار اودم
پر از امید
پر از افکار پلید
دو روز دیگه میخوام واسه یکی از بهترین دوستام تولد بگیرم یکی که در کمال ریزه میزه بودنش روح خیلی
بزرگی داره یکی از همون آدمایی که واسه امید داشتن به آینده و بزرگ شدن به کمال رسیدن هر
آدمی باید داشته باشه.بودنش خیلی واسم اهمیت داره.
خدا کنه تا پسفردا از نقشهای شیطانیم بویی نبره.
و اما دوست دارم تو نظرات بهش تبریک بگی شاید یه روزی دادام خوند خوشحالم میکنی
تا شانس بعدی
در پناه حق
سلام به همه ی اونایی که به وب لاگم حسودی میکنن
آخیش بالاخره وقت شد یکم بنویسم کم کم داشت تایپ کردن یادم میرفت
ایشالاه همتون خوبین دیگه
وای که سرم تو این مدت چقدر شلوغ بود
وای دلتون آب آگه بدونین چنتا دوست پیدا کردم
دوست دارم الان که داری نوشتهام و میخونی به این سوالاتم جواب بدی
الان کجایی؟
گشنته یا نه؟
از آب و هوا چه خبر؟
کارا پیش میره؟
با خودت چند چندی؟
آبیته؟
چرا می خندی؟
وضعیت بنزین چی شد؟
خیلی حرف میزنم نه؟
نظر میدی دیگه؟
بعد از تحسین وب لاگم میخوای چیکار کنی؟
دوست داری عاشق بودی یا فیلسوف؟
اصلآ به نظرت فرق دارن؟
مامنی هستی یا بابایی؟
در حال حاضر بزرگترین آرزوت چیه؟
نظرت چیه سخن کوتاه کنم؟
راستش اینارو نوشتم که یه خورده به خودت فکر کنی چند وقته با خودت حرف نزدی از خودت خبر داری یا
نه؟نکنه سراغتو باید از اینو اون گرفت؟ آخ که ما چرا قدر اون عقربه ی دراز
و باریک بد شکل و نمیدونیم
هیچ میدونی الان ۲ ،۳ دقیقه وقتتو دارم میگیرم
چند وقته همش میگی آخ چی میشد،اگه میشد،چرا انقد زود دیر میشه و........
نظرت چیه یه وول کوچیک بخوریم؟
میدونم زندگی کردن خسته کننده شده . نه درس نه پول نه کار نه استراحت نه تفریح نه .........
هر کدوم از اینارو اگه جداگانه ازت بپرسم میگی نه ندارم یا به اندازی کافی ندارم
جدآ
امثال ما با این وضعیت کجا میخوایم بریم
یا چیو میخوایم ثابت کنیم
انتها مجهول است
یکی که خداییش نمیدونم چه نقشی رو تو زندگیم بازی کرد خوب یا بد
فقط انقدرو میتونم بگم که یه طرز فکر تازه ای در مورد آدمها بهم دادو یه نقاب دیگه ای رو صورتم کشید
نمیدونم چرا یه چیزی توم وول وول میکنه که این شعر بنویسم
سرود کوچک زندگی
شادمانم،از آن که مرااین زندگیست
از آن که آسمان آبیست
شادمانم از کوچه پس کوچه های ده
واز ریزش شبنم و ژاله
بعد از آفتاب باران است و
بعد از باران آفتاب
این است شیوه زندگی
تا کار به پایان رسد روزی
و همه آنچه که باید انجام دهیم
چه وضیع باشیم چه غنی
این است که بفهمیم در حال رشدیم
و هر روز نزدیکتر به آسمان آبی
لیز وود ورث ریس
اندیشها ص ۲۳۸
ما که خوبیمون به کسی نرسیده انشالله بدی هامونو همه ببخشن
هر جا که هست خوش و موفق باشه
بازی روزگار!!!!!.................................!!!!!!!!
نمیدونم چه جوری شروع کنم پس یه مرتبه میرم سر اصل مطلب
خبر دار شدیم که پسر دایی میخواد ازدواج کنه ما هم قرار گذاشتیم فامیلا دور هم جمع بشیم و یه
جشن کوچیک بدون عروس داماد بگیریم آخه پسر داییم آمریکاست خلاصه شب قبل جشن ساعت سه
و نیم چهار بود که زنگ زدن و خبر دادن که مامان بزرگم که مریض بود تنهامون گذاشت و مارو کلآ از
داشتن کسی که بده اسمش کلمه ی بزرگ و بیاریم محروم کردالان دارم به این فکر میکنم که نداشتن
پشتوانه،تکیه گاه چقدر میتونه سخت باشه خدا به مامان بابام صبر بده بین دو سال نه پدری براشون
موند نه مادری. حالا بابام شده بزرگ فامیل.
خدا بیامورزتش کمتر زنی مثلش دیده بودم
خودایش آدم میمونه چی بگه شب ساعت سه با خوشحالی و امید بخواب صبح دقیقا برعکس بیدار بشه
روح همه ی رفتگان شاد
همین...................آره همین سلام وخداحافظ کافیه
واسه چی؟
چطور نمیدونی
سلام :واسه آشنایی،واسه دوست داشتن،واسه بودن،واسه احساس امنیت،واسه احترام،واسه زنده بودن.........کلآ واسه تو
ولی
خداخافظ:واسه تویاد موندن،واسه محو شدن،واسه آزادی،واسه برگشت،واسه تنهایی،واسه یادآوری خاطرها،واسه بزرگ شدن،واسه کشف کردن...................کلآ واسه من
به نظرت بازم حرفی میمونه
دوست دارم توام تو نظرا به این سلام و خداحافظ جون بدی پس تا اون موقع
سلام...........خداحافظ
ای دوست من،من آن نیستم که مینمایم. نمود پیراهنی ست که به تن دارم پیراهنی بافته شده که مرا از پرسشهای تو و تورا از فراموشی من در امان میدارد.
من نمیخواهم هر چه میگویم بپذیری زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو وکارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیست.
هنگامی که تو میگویی باد به مشرق می وزد من می گویم آری به مشرق می وزد زیرا نمیخواهم بدانی که اندیشه من در بند باد نیست بلکه در بند دریا ست.تو نمیتوانی اندیشه های دریایی مرا دریابی و من هم نمیخواهم که تو دریابی میخواهم در دریا تنها باشم.
دوست من وقتی که نزد تو روز است نزد من شب است با این همه من از رقص روشنایی نیمروز بر فراز تپه ها سخن میگویم ،زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمیشنوی.
هنگامی که تو به آسمان خودت فرا میشوی من به دوزخ خودم فرو میشوم.
تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی و من از برای خاطر تو میگویم که مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است ولی در دل خودم به مهر تو میخندم گر چه نمیخواهم تو خنده ی مرا ببینی، میخواهم تنها بخندم.
دوست من تو خوب و هوشیار و دانا هستی یا نه تو عین کمالی و من هم با تو از روی دانایی سخن میگویم گرچه من دیوانه ام،ولی دیوانگی ام را میپوشانم میخواهم تنها دیوانه باشم.
دوست من تو دوست من نیستی ولی من چگونه این را به تو بفهمانم ؟
راه من راه تو نیست گرچه با هم راه میرویم
دست در دست
با یکی از دوستای قدیمیم صحبت کردم مدارک سربازیم رو پست کردم یه خبر خوش بهم رسید
حالا نمیدونم امکان داره اوضاع جوری برگرده که بعدها از امروز به عنوان بدترین روز یاد کنم یا نه
ما که راضیم به رضاش
خدایا واسه یه روز خوب شکرت
دیروز سوار تاکسی شدم کنار یه مامان و بچه یکم که گذشت مامانه و بچه کوچولو که از قرار یه آقا پسر بود دعواشون میشه
خلاصه آخر دعوا مامانه به بچه میگه:
قلب تو سیاست مثل قلب آدم بدا بچه هم میگه چشایه توهم سیاست مثل چشای آقا غوله.
این و که شنیدم اولش خندم گرفت که ای بابا ببین چه جوری مامانرو ضایه کرد بعد بفکر افتادم این ملت تا کی مشکیو رنگ غم،غصه،بدی و..... میدونن تازه اگه ام مشکی نماد این چیزا باشه با مقایسه هایی که من از خودم کردم
من خیلی ادم بدی ام
میگی چرا؟
چون هم چشام تقریبا مشکی هم موهام مثل چشای غوله و موهای پر پیچ و تاب و گیس کرده ی اسمال آقا همون که سر کوچه ی ما همش مزاحم این و اون میشه دیگه همون که تا حالا صد تا جون مثل من و از راه به در کرده.
اوه اوه اوه
تازه یادم اومد من یه کلاه مشکیم خریدم مثل خیلی از آدمایی که کلاه مشکی میزارن و کارشون در آوردن اشکای من و تو .
یه لحظه صبر کن
آخ
نترس چیزی نشد دستمو بریدم ببینم خونم چه رنگیه ای بابا اونم که به کبودی میره نکنه قلبم سیاه شده ما خبر نداریم مثل قلب سیاه اونایی که به زور منطق غلط شون و به آدم تحمیل میکنن اگه هم نخوای مثل بقیه خر بشی کارت با ....... است
تازه اگه خوشانس باشی.
اگه اینجوری باشه دورو اطرافیان از دست مان چی میکشن
خدا صبرشون بده
راستی میدونی از کجا میشه فهمید فکر آدم سیاه شده یا نه؟
از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست
که به جایی نرسد گر به ضلالت برود
ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی
که غریب ار نبرد ره به دلالت برود
گروی آخر عمر از می و معشوق بگیر
حیف اوقات که یکسر به بطالت برود
حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
کاروانی که بود بدرقه اش لطف خدا
به تجمل بنشیند به جلالت برود
حافظ از چشمه ی حکمت به کف آور آبی
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود
این دفعه مارکوپلو شده بودم
بعد از چهار ماه جنگ و جدال درونی
چهار ماه بداخلاقی چهار ماه عصبانیت چهار ماه رنجوندن درو اطرافیان
شش ماه سلمونی نرفتن
دو ماه حرف نزدن با هیچ کدوم از اعضایه خونه
به سرم زد برم شیراز و دو روزه برگردم دنباله پایه بودم که با اولین زنگ جور شد
اونم کی(منان)
یه کرکر خنده که جون میداد واسه حاله خرابم خلاصه شنبه بهش زنگ زدم یکشنبه راه افتادیم نمیدونم چی شد که یکی از دوستام فهمید ما داریم میریم شیراز.گیر داد که وسط راه بریم خونشون اونم کجا
یزد
مام یکشنبه ساعت سه و نیم بعده اینکه تو خونه دعوا افتادم و خوب اشک همه رو در آوردم با اتوبوس راهی شدیم(نمیخوام از سختیای سفر و دست شویی نرفتنام بگم آخه میخوام تا آخرنوشته هاموبخونی)
و صبح دو شنبه ساعت هفت و نیم رسیدیم یزد دوستمم اومد دنباله مون
. اولین چیزایی که نظرم جلب کرد گرمایه وحشتناک و خونه های گلی یا اجریو ستون های بلندی که بهش بادگیر میگفتن بود
بعده اشنایی با خانوادی دوستم و سه روز گشتن اماکن تاریخی و دیدنیه یزد راهیه شیراز شدیم چون صبح خیلی زود راه افتادیم صبحونرو پاسارگاد خوردیم،چه شکوهی داشت تا ظهر اون اطرافم خوب گشتیم بعد راهیه شیراز شدیم تقریبا ساعت دو بود که رسیدیم شیراز
شهر گل بهار نارنج پر از توریست و از همه مهم تر
دخترای خوشگل
تو شیراز با این که فامیل داشتم سه روزه اول رفتیم خونه ی خواهر شمیم همون دوست یزدیم.یه زوج خوشبخت که دو روز مونده بود اولین سالگرد ازدواجشونو جشن بگیرن مام بعده اینکه نهارو خواب زدیم تو رگ با فامیلایه شیرازیشون رفتیم بیرون به عادت شیرازیا شامو وسط بلوار روی چمنا خوردیم و از فرداش دوتایی شروع کردیم به گشت
(ارگ کریم خوان،باغ ارم،بازار وکیل،مسجد وکیل،سعدیه،مسجد بیت المهدی،باغ دلگشا،تخت جمشید،دروازه قرآن و از همه مهمتر حافظیه)
که تو این مدت دو بار رفتم و بار اول با اینکه اعتقاد نداشتم یه فال گرفتم که خداییش یک دقیقه تو کما بودم اونجا بود که تازه فهمیدم چرا اکثر آدمایی که اونجان یا دارن گریه میکنن یا یه گوشه کز کردن و اما در مورد تخت جمشیدو شکوهش بعدا براتون مینویسم که چی بودیم و چی شدیم.
خلاصه بعده ده روز اسباب اثاثیه و خریدامونو که حالا تو چهارتا ساک ورزشی هم جا نمیشد گرفتیم و با کلی تجربه،خاطره و خستگی راهیه اصفهان شدیم یه روزم اونجا بودیم بعد اومدیم خونه و با استقبال گرمی روبرو شدیم
به گیره سه پیچ مامانه
ریشو
سبیلی
که شش ماه از تولدش میگذشتو تا روی سینم اومده بودو
سه تیغه کردم
حالا دیگه شده بودم کرکر خنده ی اطرافیان خوب سرتونو درد آوردم باشه بعدا اون تجربیات و فالی که گرفتم و براتون مینویسم تا اون موقع دوریمو یه جوری تحمل کنین
رفتی و در دل من ماند به جای
عشق آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده ی اشک
حسرتی یخ زده در خنده ی سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله ی سوزنده ی عشق
اخر آتش فکند بر جانم
فروغ فرخزاد
چه كسي مي فهمد من پر از تشويشم؟
چه كسي با من دل خسته دمي از من گفت؟
چه كسي با من مطرود نشست؟
چه كسي حرف مرا، درد مرا لحظه اي باور كرد؟
لحظه اي ديد درونم چه غمي است
و
چه اندوه گراني هر دم در نگاهم جاريست؟؟؟؟؟
(b00n)
در روزگاری که حتی گنجشکان برای خواندن درخت میخواهند
در سرزمینی که تلخترین خاطرات عشاق، معشوقانند (تلخترین خاطره ی فرهاد،شیرین )
در دیاری که دوست داشتن معیار میخواهد به غیر از جنون چه چیزی مارا علاج است؟
وقتیکه هق هق عشق ضجه احتیاجه سره جنون سلامت که بهترین علاجه
آری !!!
مادیوانه ایم
اما ما در دیوانگی هم تقلب میکنیم شرط اول جنون
یکرنگیست.
پس به یاد داشته باش در جنون نیز رازها خفته است
اگر توان مجنون شدن داری با من همراه شو والا دور شو زحمت میار
( b00n )

فریاد زدم پروانه:با عمر به این کوتاهی این همه آذین برای چه؟!!
به آرامی گفت پرواز رنگینی در چشم شمع!!!!!!
دیدار ما چون آب و ماه، چه دور!! چه در هم!!!
اولی گفت: نه! دومی گفت: آری!! اولی تنها ماند. سومی حرفی نزد! بعد از آن همه تنها ماندند!!!!
برای تبسم مردم شصت سال گریه کردم
(چارلی چاپلین)
عجب دنیایست،دنیایی که زیست شناسان نازک دلش نگران انقراض نسل ماموتها و دایناسورها هستند در حالی که انسان پای برهنه میدود و در لجن غرق میشود. ناله کن نسل بداقبال امروز،مویه کن انسان معاصر،های های گریه کن چرا که شرافتت را به مثقالی معامله میکنند چرا که غرورت را با رعشه ناخن میزنند و تفکرت رابه سرگیجه ای میفرشند. نفرین بر سوداگران مرگ!فغان از قلبهای تقلبی!
وای بر غریبهای کوچه ی انسانیت!
غرورت را به کدامین رعشه فروخته ای؟ارادت را کجا گم کرده ای؟
خسته ای!خماری!
جایی که شقایق هست چرا خشخاش؟
تو کوچک نشده ای زخمهایت بزرگند.
بلندشو
با من بیا
دستان خسته ام را بگیر
برفها را از روی صدایت پارو کن این همه غبار را از کاکل باورت بتکان.
شادیهای هر کس مال خودش بیا غصه هایمان را قسمت کنیم.
درختان ایستاده میمیرند.
(شاملو)
قانون اجتناب ناپذیر است خواهی چشید چیزی که چشیدند دیگران.
بند بنده وجودم به بند بنده وجودت بسته است با این همه بند چه آزادم.
قلبش را درون باغچه مخفی کرد تا عشق او را ندزدد،کرمهای خاکی بردند.
(قدسی قاضی نوری)
با خودت صادق باش و نگران انچه در باره ات فکر میکنند نباش تعریفی را که آنها ازتو دارند نپذیر خود،خود راتعریف کن.
حق به جانبه آنهایست که میگویند بهشت و دوزخ در خود اشخاص است.
(صادق هدایت)
کسانی که دست از جان شسته اند و از همه چیز سرخورده اند تنها آنانند که میتوانند کارهای بزرگ انجام دهند.
(ادگاردالنتو)
برای رسیدن به آن چیزهایی که تا به حال نداشته اید باید کسانی باشید که تا به حال نبوداید
حرفی رو بزن که بتونی بنویسی، چیزی رو بنویس که بتونی امضا کنی،چیزی رو امضا کن که بتونی پاش واستی.
(ناپلون)
اگربالا نمیرویم لااقل سیبی باشیم که در افتادن خود اندیشه ای را بالا میبریم.
حق میفرماید:
آنگاه که دوست دارید همواره کسی به یادتان باشد به یاده من باشید که من همیشه به یادتان هستم
( بقره )